center> من هستم اولین مرد
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :


دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
پرسیدم ...
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ 

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز  .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در توست .

پنجشنبه 1 مرداد ماه سال 1388
یادمون باشه

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم

 چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره .

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

 تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم.

 یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم

 چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم

یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388
نقدیم به هنا

فراموشی را بستاییم

زیرا که یاد ما را پس از مرگ

نزدیک ترین دوست زنده نگه می دارد

فراموشی را با دردناک ترین نفرین ها بیامیزیم

زیرا انسان دوستانش را فراموش می کند

کتابهایی را که خوانده فراموش می کند

و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر

آن را هم فراموش می کند…

***

من دریافته ام که دوست داشته شدن هیچ و اما دوست داشتن همه چیز است

 و بیش از آن براین باورم که آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد

 چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست

پس آن کس نیک بخت است که بتواند عشق بورزد..!

 Happy Birthday 

یکشنبه 17 خرداد ماه سال 1388
دوست دارم تا آخر عمر

__*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############
____#################################
______###########...ok ...###############
_______#############################
________###########################
__________### دوسدارم تا اخر عمرم  ....######
___________####موفق و پیروز باشی....#####
____________#### خیلی دوست دارم#####
_____________#################
_______________###..منتظرم..####
________________##########
_________________########
__________________######
__________________####
__________________###
__________________#

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

شنبه 2 خرداد ماه سال 1388

بی تو ای که در دل منی و با منی مدام

                              داستان عشق ما به ماجـــــــــرا کشید

بی تو در لحظه ها گذشت و روزها گذشت

                            بی تو کار خنده ها به گریـــــــه ها کشید

بی تو این دلی که با دل تو می تپــــــــد

                           وه کــه نــاله کرد و نـــاله کرد ونــــاله کرد

بـــی تو دســــــت سرنوشـــــت کور من

                          اشـــــک خون به جای باده در پیالــــه کرد 

عمــــر ما شبی سیاه و بی ستاره بود

                         دیدگان تو ستــــــــارگـــان آن شدنــــــــــد 

لحـــــظه ای ز بام ابرهــــــــا پر آمدند

                          لحـــــظه ای به کام ابرهـــــــــا شــــــدند

در این فروغ ،این ستارگان بــــی دوام

                         در این روزگار شــــادی رفت و غـــــــم آمد

آن به جز دمی نماند و این همیشه ماند 

                        این همیشه ماند و آن به انتها رسیـــــــــد

آسمان حســـود بود و چشم بخت من

                       چون ستارگان چشـــــــــــم تو دمید و مرد  

بی تو از لبـــــان من ترانه گریخــــــت

                     بی تو در نگـــــــــاه من شـــــراره ها فسرد

آری! ای که در منی و با منی مدام

                    وه که دلگیرم و  دلگیرم مید دیدن تو نیست

تو گـــــــــلی گــــــل بهار جاودان من

                  ز ین سبب مرا هـــــــــوای چیدن تو نیست

                      

کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از این زندگی در چشمان

                            وی مرده باشد.

جمعه 1 خرداد ماه سال 1388

 قلبم رو شکستی ولی من بیشتر از قبل دوستت دارم میدونی چرا ؟؟؟ چون حالا هر تیکه از قلبم تورو جداگونه دوست داره

جمعه 1 خرداد ماه سال 1388
شکست در عشق

اگر کسی رو که دوست داری و عاشقشی در پاسخ به عشق تو عاجز بمونه این تصمیم اوست ، به هیچ عنوان از عشق تو کم نمی شه ... من اگر کسی رو دوست داشته باشم براش همه کار می کنم ، مهم نیست دوستم داشته باشه یا نه ... ، مهم اینکه من دوسش دارم و شاید اون منو اصلا نخواد ، هر کاری از دستم بر بیاد براش می کنم و ازش متنفر نمی شم ، خب اون منو دوست نداره ولی من که دوسش دارم ، من که عاشقشم ، هر جا که می خواد باشه فکر من و وجود من پیش اونه و همیشه براش دعا می کنم شاید کم کم عاشقم شد . 

اول که دوستت نداره ، تو ابراز محبت کن ، توجه کن بهش ، با نگات باهاش حرف بزن ... شاید اونم بهت علاقه پیدا کرد ، خسته نشو کسی که واقعاً عاشق باشه کم نمیاره و تمام تلاشش برای خوشبختی و دیدن خنده معشوقشه ... این به همه دنیا می ارزه ، نباید خود خواه باشیم ... امیدوارم به عشقتون برسین منم به عشقم برسم .

شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1388
نوشته ای از آقای دکتر نادر پور ارشد اهل ایذه

رهیافت های فرهنگی در توسعه ایذه

 

1-   سهراب سپهری شعری دارد که در آن می گوید: اهل کاشانم ولی شهر من کاشان نیست، شهر من گم شده است ... من از این شعر به گونه ای دیگر استفاده می برم و می گویم: آنها که اهل ایذه هستند هر کجا باشند، هر کجا هستند، شهرشان گم نشده، شهرشان ایذه است. دلیلی ندارد که ایذه شهری برای آنها که اهل آن هستند و حتی برای آنها که اهل ایذه نیستند نباشد شاید شهر سهراب نیز همین ایذه باشد شهری که او آن را گم کرده بود چرا که ایذه امتداد تاریخ و آینه فرهنگ و ماوای تمدن و سیمای هویت ماست.

2-   برای آنها که اهل ایذه هستند اگر شهرشان نیز ایذه باشد در این صورت ایذه از حاشیه به متن توجهات آمده و نگاه ها به او (او را به کار بردم که بگویم ایذه جاندار است و دریغ است که برایش ضمیر بی جان «آن» را به کار برد) توام با تعهد و تعلق و تعقل و تامل خواهد بود. فرض این مطلب آن است که برای اینکه ایذه شهر کسی باشد الزامی وجود ندارد که جسمش ظاهرا در جغرافیای ایذه تحرک داشته باشد همچنین الزامی ندارد که به سایر ضرورت ها توجهی نداشته باشد بلکه آنچه ضرورت دارد آن است که از ایذه به عنوان یک ظرفیت انسانی و طبیعی منطقه ای و ملی و حتی جهانی غافل نباشیم.

3-   احساس تعلق به ایذه هم از جهت اهلیت و هم از جهت شهریت (اضافه نمودن یت به کلمه فارسی برای ساختن مصدر اشکال دستوری دارد) دو دستاورد دارد: دستاورد اول استحقاق برخورداری از بضاعت معنوی ایذه که برای ریشه دار ساختن خویش و بازیابی و دسترسی به محافظ هویت است. هویتی که ماهیت آن تصنعی و تصویری نیست. تنها اشکالی که در این مقام مطرح می شود به خود ما بر می گردد که چگونه رویکردمان را به میراث فرهنگی و مدنی این جغرافیای تاریخی (منظور جغرافیایی که تاریخ در آن اتفاق افتاده و مدنیت در آن بالیده است) تنظیم کنیم و اساسا چه برنامه ای برای این رویکرد داشته باشیم. دستاورد دوم احساس و باور تکلیف در برابر این بهره مندی است. انصاف و عدالت مقتضی آن است که همان گونه و همان اندازه که از این آبشخور کام می گیریم و حیات می یابیم به تقویت و حیات آن نیز خصوصا برای کسانی که از پی ما آمده اند و خواهند آمد بیندیشیم و کاری بکنیم. از این روست که آرایش و پالایش فرهنگی به عنوان یک تکلیف فراتر از وظایف مشاغل رسمی بر عهده و دوش آنان که فرهنگی هستند باید سنگینی کند. قطعا این آرایش و پالایش تعریف ساختار و برنامه عملیاتی می طلبد. به نظر می آید که دستگاه های فرهنگی نباید از توجه به تعامل این حق و تکلیف که برشمردیم غافل باشند عرصه این تعامل شامل یکی از نقاط عزیمت و آغاز مهندسی فرهنگی محلی است.

4-   یکی از زیرساخت ها و ریزساختارهای مهندسی فرهنگ محله ای ایذه رویکرد به نخبگان محلی و تعامل با آنهاست. مولوی می گوید: از هزاران تن یک تن صوفی اند باقیان از دولت او می زیند. برای افتتاح بحث یک سوال مطرح است و آن این که تا چه اندازه به طور رسمی و نیز به طور فرهنگی به نخبگان مجلس توجه شده و می شود؟ منظور از نخبگان کسانی هستند که منشا آثار افتخارآمیز و مفیدی برای جامعه خود شده اند. نیازی به گفتن ندارد که ایذه در جامعه بوده و هرگاه عموم مردم بخواهند احساس افتخار کنند نامی از آنها می برند. نخبگانی که در عرصه فعالیت های دینی و فرهنگی، علمی و هنری، سیاسی و اقتصادی و ورزشی و ... از دامن مردمان غیور و فهیم و شریف ایذه بالیده اند. راستی این نخبگان تا چه اندازه یکدیگر را می شناسند، تا چه اندازه از ظرفیت های همدیگر برای تداوم نخبگی خویش و بالش بیشتر  آن بهره برده اند؟ عموم مردم تا چه اندازه این فرزندان صالح خویش را می شناسند؟ آیا باید بشناسند؟ آیا نخبگان زمینه ای برای تعامل فرهنگی با مردم منطقه خویش یافته اند؟ آیا این تعامل لازم است؟ حفاظت از این سرمایه ها چگونه باید باشد؟ همه این سوال ها جواب منطقی و معقولی می طلبد که سکوت در برابر آنها تاخیر توسعه پایدار را همراه خواهد داشت. پس به فکر پاسخ باشیم.

مجملش گفتم نگفتم زان بیان/ ورنه هم افهام سوزد هم زبان